دیشب بین حرفهای یومیه از دوستی شنیدم که مهدی سحابی هم مرد. نمیدانم فرصت کرد رمان D'un chateau l'autre سلین (جایی خواندم که سحابی نام ترجمهناپذیر کتاب را "کوشک به کوشک" گذاشته بود) را تمام کند یا نه.. اگر نه که یک حیف بیشتر.
در این قحطی "آدم حسابی" که تک و توک زندههاش هم با جدیت مشغول زه زدنند (آن از تارانتینو که دو فیلم آخرش را انگار داده به یکی از طرفداران بیاستعدادش تا ادا و اطوارش را تقلید کند و آن هم از محسن نامجو ــ نامجوی هنرمند ــ که سهم ما از هنرش در آلبوم آخ کلهم یک "الهاکم التکاثر" بود و یک ترجیعبند "همش دلم میگیره" که تازه آنها هم لای عشوههای دل به هم زن راننده تاکسیوار سیاسیاش گم بودند ــ هر چند حیرتزدگی نوجوانانه و رقتانگیزش از صکث، هنوز در مواقع بیحرفی بعد از صکث لبخند دلسوزانهای به لبمان میآورد: مینا، مینای من لبانت.. بمال، بمال و مالامالم کن.. محسن عزیزگم!)... داشتم میگفتم در این قحطی "آدم حسابی" که تک و توک زندههایش هم با جدیت مشغول زه زدنند.. یادم نیست چی داشتم میگفتم که شبیه ضجه مویه نبود، اما حالا بعد از این پرانتز طولانی نمیدانم چرا هر چه مینویسم شبیه ضجه مویهی بعد از شنیدن خبر درگذشت یک آدم محشر میشود.
به هر حال در مدتی که این حرف داشت یادم میرفت به یک چیز/خاطره دیگری فکر میکردم. چند ماه (سال شاید؟) پیش دیدم یکی از وبلاگها ملت را به کتاب "چگونه پروست زندگی شما را متحول میکند" ارجاع داده است. در وصف چرند بودن این کتاب همین کفایت میکند که نگارنده معتقد است پروست در امر خیاطی هم به مخاطبانش کمک میکند و به همین خاطر باید "در جستجو" را خواند. خب من هنوز از کلاهی که به خاطر اسم پروست و نیمچه اعتبار انتشاراتاش (نیلوفر بود به گمانم) سرم رفته بود و باعث شده بود این کتاب را بخرم شاکی بودم و گناه رسیدن آن اراجیف به چاپهای بعدی روی دوشم سنگینی میکرد که برای آن پست کامنتی گذاشتم و برای مخاطبان آن وبلاگ نوشتم با این کتاب چیزی از پروست دستگیرتان نمیشود. آن برادر وبلاگنویس ما هم آمد در جواب برای سوزاندن دماغ من نوشت «تو چی میگی و اصلا کجای کاری که تازه من با مهدی سحابی دوستم.» من هم در مجموع محض کشیدن لپاش نوشتم «اوکی. پس از طرف من به کت سحابی دست هم بزن..» مضمون دیالوگمان در همین مایهها بود.
خلاصه در آن مدتی که آن حرف داشت یادم میرفت، داشتم فکر میکردم کاش برایش نوشته بودم (شاید هم واقعا نوشته باشم و الان یادم نیست) از طرف من و همهی کسانی که پروست را با سحابی میشناسیم و یکجورایی خودمان را ــ زبان فارسی را ــ مدیوناش میدانیم یک "خسته نباشید" بهش بگو.. شاید او هم یادش میماند و میگفت. هرچند آدمی مثل سحابی که ده-پانزده سال از زندگیاش را وقف ترجمهی یک شاهکار برای خدمت به زباناش کرده که لنگ "خسته نباشید" من و شما نیست و تشکر ما نهایتا میتواند به معنای "آقا ما فهمیدیم چکار کردی" باشد.. بیشتر برای خودمان.
دیشب برای دوستی که خبر مردن سحابی را داده بود میگفتم حالا که فرانسوی نیستیم شانس از بصلالنخاع آوردیم که در حوزهی زبان فارسی متولد شدهایم و میتوانیم به همت سحابی "در جستجوی زمان از دست رفته" را با یکی از بهترین ترجمههایش بخوانیم، با توضیحات دقیقی دربارهی نقاشیها و بناهای تاریخی و سایر آثار هنری که بدون کمک آدمی با دانش سحابی درک بسیاری از اشارات راوی لااقل برای من غیر ممکن بود. میگفتم که کار ما به نسبت حتی انگلیسی زبانها که ترجمههای متعدد و معمولا سردستی و بیدقتی از شاهکارها را میخوانند راحتتر است. چانهام گرم شده بود و داشتم از دقت سحابی و تطبیق ترجمهی این کتاب حجیم با بهترین ترجمههای ایتالیایی و انگلیسی میگفتم و تلاشی که برای نزدیک کردن ترجمه به متن اصلی کرده، خواستم نمونهای نشانش بدهم. یکی از هشت جلد "در جستجو.." را همینطوری از کتابخانه بیرون آوردم و یکی از توضیحاتش را الیالله برایش خواندم. بعد از سالها دوباره من را هم شگفتزده کرد. یادداشت 117 "در سایهی دوشیزگان شکوفا" که به توضیح یک فعل در جملهای که راوی هنگام رفتن به بلبک بین خواب و بیداری در قطار با دیدن ابرها میگوید اختصاص دارد. یک جمله از هشت جلد کتاب! او در وصف ابرها گفته بود: «... چرک از صدف شیرگون شب.»
کار امروز صبح من این است که تمام توضیحات سحابی را برای انتخاب "چرک کردن" به جای "مرصع کردن" در جملهی «... چرک از صدف شیرگون شب.» اینجا تایپ کنم:
[117 - «... چرک از صدف شیرگون شب.»
مترجمان متنهای ایتالیایی و انگلیسی در این جمله تصحیحی به کار بردهاند که میتواند منطقی هم باشد، اما مترجم فارسی به دو دلیل روا ندانست. در هر دو متن انگلیسی و ایتالیایی جمله چنین آمده است: «... مرصع به صدف شیرگون شب»، و این تصحیح بر این فرض استوار است که پروست دچار لغزش شده و فعل encrasser (چرک کردن، آلودن) را به جای فعل incruster (مرصع کردن) نوشته است. برای توجیه تصحیح جمله میتوان دو دلیل آورد: اول اینکه مجموعهی صدف و سنگ شیرگون و شب و مهتاب ظاهرا به ترصیع نزدیکتر است تا به چرکی ، همچنان که میدانیم صدف یکی از موادی است که استاد خاتمکار از آنها استفاده میکند، دلیل دوم شباهت لفظی دو فعل فرانسه است که در مجموع میتواند فرض لغزش پروست را تقویت کند. اما مترجم فارسی نیز برای حفظ جملهی اصلی دو دلیل دارد، هرچند که ممکن است جمله در نظر اول تا اندازهای گنگ یا خلاف منطق عرفی باشد: نخست اینکه جمله به این صورت نه تنها بیمعنی و درخور تصحیح نیست، بلکه دوپهلویی و نوسان عناصر آن (میان چرکی ترصیع) با وضعیت متزلزل زمان روایت، بر روی خط آهنی در مرز شب رو به پایان و صبح رو به آغاز، تناسب دارد، و نیز با رابطهای که چرکی و رختشویخانه در ذهن تداعی میکند. (جالب اینکه مترجمان انگلیسی، به دنبال این تصحیح، واژهی دیگری را هم در جمله تغییر دادهاند که ظاهرا هیچ توجیهی جز لغزش ندارد، یا شاید پیامد منطقی آن دستکاری باشد: در جملهی آنان، به جای رختشوخانه (wash-house) کلمهی pond (آبگیر) آمده است که شاید در نظر آنان امواج مهتاب زدهاش بیشتر از رختشوخانه با ترصیع صدف شیرگون شب تناسب دارد.) دلیل دوم مترجم فارسی اینکه هیچکدام از ویراستاران فرانسوی این جمله را تصحیح نکردهاند. یعنی از کجا معلوم آن مترجمان، و نه پروست، از شباهت آن دو فعل فرانسوی دچار اشتباه نشده باشند؟ از این همه گذشته، این نکتهی اساسیتر هم میماند که آیا مترجم به این گونه دستکاریها مجاز است؟ و آیا حتی در صورت وجود لغزش آشکار، تصحیح آن چیزی از تمامیت متن اصلی نمیکاهد و آن را، به تعبیری، ناقص نمیکند؟]
این را هم در انتها عرض کنم که می دانم همهی کاری که سحابی برای زبان ما انجام داد ترجمهی "در جستجو" نبود. تا جایی که حافظه کلنگی من یاری می کند، ترجمه شاهکارهایی مثل بارون درختنشین، مادام بواری، همه میمیرند، تقسیم و.. را هم از او داریم. اما بدون شک بزرگترین اثرش درجستجو بود که فقط از زبان فاخر و دانش او بر میآمد.. همانطور که مثلا ترجمهی سلین با توجه به زباناش فقط از فرهاد غبرایی بر میآمد و بعد از "سفر به انتهای شب"، "مرگ قسطی" را ــ هرچند با ترجمهی بزرگی مثل سحابی اما ــ با یکمی اوقات تلخی خواندیم.
امیدوارم از این به بعد مجبور نباشم بعد از گفتن «فلانی..؟ خب از اون زنایی بود که صبح جمعه با یه بطری نیم لیتری آب معدنی، دست تو دست یه مرد عضلانی از درکه بالا میرن» به سئوالات وحشتناکی مثل یعنی خوشگل بود؟ یعنی زشت بود؟ یعنی چاق بود؟ یعنی لاغر بود؟ و الخ پاسخ بدهم:
ادامه مطلب
امید: مسخره نیست لئون که انگار تا ابد در این کشور آنارشیسم را اینطور نگاه می کنند؟! منظور نوع نگاه حاکم در کامنت ها [ی این پست] است ..
لئون: نه راستش. مسخره نیست. به نظرم آدمهای این کشور (و آمریکا و چین و همه ی دنیا) حق دارند تصویری از آزادی بیرون از سایه ی یک قدرت بزرگ (رئیس جمهور یا حزب و پارلمان) نداشته باشند.
یکجا در رمان محبوب، تونی ماریسون برده ای را توصیف می کند که مثل قاطر بسته شده و در آن وضعیت احساس میکند چقدر علف شبنم زده دعوت کننده است. دارم فکر میکنم همه چیز به نوع بسته شدن ما بستگی دارد. وقتی مثل قاطر بسته شویم مسخره نیست اگر چشم اندازمان علف باشد، چه بهتر که شبنم زده هم باشد. و قطعاً باید ارباب داشته باشیم. چه بهتر که مهربان باشد. و شلاق در دست ارباب، قانونش، کاش منعطف باشد. ارباب و علف و شلاق در زندگی قاطر بدیهی هستند. نمیتواند زندگی بدون اینها را تصور کند. همینطور که چشم انداز آدمی که مثل قاطر بسته شده علف است، چشم انداز آدمی که در ایران یا آمریکا یا کوبا زندگی می کند هم دولت آزاد است. نمی توانیم به سادگی از آنها انتظار داشته باشیم زندگی بدون دولت را تصور کنند چون فکر می کنند در هر شرایطی و با هر انقلابی در نهایت به چوپان نیاز دارند. چون هیچوقت در هیچ کجا هیچ انقلابی واقعی نبوده. در بهترین حالت انقلابی ها قدرت را از شاه گرفتند دادند دست رئیس جمهور. از حاکمی به حاکم دیگر. دعوی بر سر وجود نداشتن سروَر و ارباب نبوده. کل دعوی این بوده که چه کسی ارباب باشد و ارباب پاسخگو باشد و قانونمدار باشد و اینها.. حالا تو بیا به این آدمهای انقلابی بگو به جای ارباب خوب به زندگی بدون سرور فکر کنند. خب نمی فهمند. حق هم دارند که نفهمند و به محض خلاص شدن از شر یک قدرت، به زیر سایه ی قدرت دیگری پناه ببرند.
علت تکرار شدن این داستان احمقانه ی ــ خوشبختانه اینبار نه وطنی که ــ انترناسیونال به گمانم از تعبیری که تولستوی برای جامعه به کار میبرد قابل فهم است. او گفته: «جامعه چیزی شبیه بلور است. اهمیتی ندارد چگونه آن را خرد کنید، در هم بفشارید، در هر حال در اولین فرصت دوباره به شکل اولیه خود درخواهد آمد. شکل و شمایل یک بلور فقط وقتی تغییر می کند که درون آن تغییر شیمیایی رخ دهد.» این تغییر شیمیایی جامعه، انقلاب ذهنی آدمهای جامعه است. این انقلاب (که زمانش مشخص نیست و ما فقط می توانیم امیدوار باشیم، آنهم تازه نه زیاد) اولین انقلاب بشر خواهد بود. این انقلابی است که باید در ذهن ها پا بگیرد. در این صورت نمی شود آن را مثل یک قیام مسلحانه در هم شکست. به قول هوارد زین "انقلاب تمامی ِ فرهنگ" انقلابی که «در زندگی روزمره به پا می شود، در سوراخ سمبه های ریزی که دست زورمند اما درشت و زمخت قدرت دولت نمی تواند به آن برسد. این انقلاب آنقدر متمرکز و منزوی نیست که ثروتمندان، پلیس یا ارتش بتوانند آن را از میان بردارند. این انقلاب همزمان در صدها هزارجا اتفاق می افتد. در خیابان ها، محله ها، محیط های کار و خانواده ها.» وقتی تک تک مردم از زندگی گوسفند وار زیر سایه چوپان ــ هر چوپانی ــ منزجر شوند.
وظیفهی آنارشیست این نیست که نزدیک بودن عصر طلایی را
ثابت کند، بلکه باید ارزش و اهمیت عقیده به امکانپذیر بودن
آن را توجیه کند. [کارل مانهایم]
شاید صد یا هزار سال طول بکشد تا بالاخره آدمها امیدشان را از ساختن دولت ــ یا هر نهاد قدرتی بر علیه خودشان ــ ببرند و دست به کار آفریدن نظمی بر مبنای روابط انسانی شوند: بینیاز به رئیسجمهور، پارلمان و توهین مجسمی به اسم پلیس. تا آن روز به جای بمب ساختن صبر میکنیم. «بی امید و بی ناامیدی». اما خب.. ممکن است هیچ وقت آدمها به این میزان رشد شعور نرسند و نهایت آزادخواهیشان همان "دولت آزاد" باشد که در آن صورت، «حیف از پروسهی تکامل.» بیخود از برکهها بیرون آمدیم.
نمیدانم من را میبخشید یا نه اگر که احساس میکنید بهتان تجاوز شده و دارم ازتان سئوال میکنم اگر جای متجاوز پشمالو و نخراشیده، یک متجاوز ملوس و شیک و ترجیحاً ظریف بهتان تجاوز میکرد باز هم همچین حسی داشتید.. که مورد تجاوز واقع شدهاید؟ اما تمام سعیتان را بکنید که من را ببخشید چون میخواهم ازتان سئوال کنم که اگر از خواندن خبر واگذاری سهام مخابرات به سپاه خونتان به جوش آمده است، در صورتی که مطلع میشدید به جای سپاه یک شرکت کاملاً خصوصی وارد رقابتی عادلانه شده و بلوک سهام مخابرات را خریداری کرده، آیا باز کل ماجرا به مویرگتان هم بود یا نه.
عقب افتادههایی که در این سالهای بعد از برنامهی سوم توسعه هر جا مخالفتی با خصوصیسازی شنیدند و خواندند مثل عجوزهها ــ از هر دو جنس ــ گیس کشیدند که ناموس قیاسآبادی لیبرالیسم به فنا رفت، حالا چارهای ندارند جز اینکه همهی آن حرفهایی که به تدریج با زبان خوش نفهمیدند را در عرض سی و پنج دقیقه شیرفهم شوند، با واگذاری مخابرات به سپاه (این خصوصیسازی در عرض سی و پنج دقیقه هم دست کمی از هشتاد و پنج صدم درصد کروبی ندارد).
یک وقتی قرار بود تیمهای فوتبال تهرانی با استناد به اصل 44 قانون اساسی خصوصی شوند و به شهرستانها منتقل شوند. عادل فردوسیپور در برنامهی نود حرفی زد که به نظرم همچنان دقیقترین استدلال مخالفان خصوصیسازی است. گفت اگر میخواهید تیم خصوصی داشته باشید چرا تیمهای دولتی را خصوصی میکنید؟ از پایه سرمایهگذاری کنید، تیمی تماماً خصوصی را از محلات ساماندهی کنید و به لیگ دسته سوم و دوم و نهایتاً لیگ برتر برسانید.
اگر به پای نُنُربازی نگذارید یکجورایی خوشحالم که مخابرات به سپاه واگذار شد و نه مثل کارخانهها و معادنی که با همین روش در این سالها خصوصی شدند به یک شخص گمنام حقیقی یا حقوقی. اینطور پردهای که هاشمی و خاتمی در سالهای ریاستشان مقابل خصوصیسازی گرفته بودند کنار رفت و لااقل حالا میتوانیم با انگشت نشان بدهیم که داریم از چی حرف میزنیم. از طرفی.. این اموال به مردم تعلق دارند و یک روز (که امیدوارم دور نباشد و چیزی از آنها باقی مانده باشد) باید به مردم بازگردانده شوند، با سپاه طرف حساب معلومتر و طبیعتاً دردسرش کمتر است.
«و اگر این معنی کشف بودی، کس کافر نبودی»
از واضحاتی مثل اینکه من به خدا اعتقاد دارم و مسلمانم و اگر خدای نکرده این نوشته شائبهی ارتداد را ایجاد میکند همین اول کار این هم «لااله الا الله، محمد رسول الله»اش، که بگذریم میماند اینکه خدایی که بهش باور دارم چه جور چیزی است. اعتقاد به اینکه یک بابایی ما را آفریده که توی آسمان هفتم بنشیند این پایین را بپاید که کی کجا چطوری خــایهمالیاش را میکند و حواسش باشد که کی در مجیز گوییاش کم میگذارد تا بر این اساس چرتکه بیاندازد که به کی دسته بیل آتشین نصیب کند و برای کی جکوزی عسل به همراه استریپ تیز زندهی حوریهای بچهسال تدارک ببیند.. که خب، این شدت نارسیسم و در پیاش عذاب سادیستیک و نعمات نوچ اروتیک دون شأن خدایی است انصافا. این داستانها یک زمانی جواب میداده.. مثل رئالیسم جادویی که یک زمان میشد باهاش دو جین همسر تور کرد. اما حالا سلیقهی خدا هم عوض شده. بالاخره اینهمه سال و ماه سنگ را هم عوض میکند. شاگردهای منیرو هم عوض شده اند. خدا که خداست.
باز هم تاکید میکنم که من مرتد نیستم، یعنی ماجرای پیامبران را تا خود محمد قبول دارم، هرچند بعدش ــ بهائیت و اینها ــ را دیگر لوس بازی بشری میدانم. به نظرم مریم را هم خدا حامله کرد (حتی نه با واسطهی یوسف نجار. شخصاً مرتکب شد، دمید). موسی هم نیل را شکافت و عصاش هم مار شد و اصلا یونس هم واقعا جدی جدی توی شکم ماهی زندگی میکرد.. ببینید، مشکل این است که کافران طبق شناختشان از دنیای امروز خدا و پیامبران و معجزاتشان را نگاه میکنند و به همین خاطر به نظرشان چرند میآید. برای خواندن اساطیر مثل همهی داستانهای درجهی دو یکمی همدلی پدرانه لازم است. اساسا کسانی که این ماجراها را به صورت جدی میپذیرند یا به صورت جدی رد میکنند طنز ماجرا را نگرفتهاند.
بدیهی است که این حدسها فقط حدساند و امیدوارم به هیچکدام از همکیشان مسلمانم بر نخورد (پیروان باقی ادیان هم که دستشان به من نمیرسد بیایند این ــ ماستشان ــ را بخورند).
خدا اول آدم را از گل آفرید و از ته ماندهی گل آدم حوا را ساخت و فرستادشان بهشت و بعد هم به زمین تبعیدشان کرد و بعد هم پیامبراناش را فرستاد و همهی اینها را قبول دارم، تا قبل از ارائه نظریهی "اصل انواع". یعنی وقتی که چارلز داروین آن چیزها را راجع به تکامل گفت، خدا هم فکر کرد «چه باحال.. چرا به فکر خودم نرسیده بود؟» این شد که خودش هم از آن به بعد یکجورایی داروینیست شد چون آدم شدن تکسلولیها و کلهم "مانکی بیزینس" بیشتر با زیباییشناسیاش سازگار است تا کثیفکاری گل بازی و آن آنتیفمنیسم نوجوانانهای که یکاره گل حوا را از اضافات پهلوی آدم بکند و این قبیل اطوارهای مبتذل. به هر حال خدا هم مثل ما (تعارف میکنم که خجالت نکشید وگرنه "شما" درستتر است) یک دورهی جوادی داشته. اما متاسفانه مثل شما که از آن دوره عکس دارید و عکسها هم توی آلبوم مادرتان است و هیچ کاری از دستتان ساخته نیست این خدا هم داده بود پیامبرانش ماجرای آفرینش را مکتوب کرده بودند و سر طاقچهی هر اهل کتابی یکیش بود. کاری از دستش ساخته نبود. البته که میتوانست معجزه کند و کلهم عالم را ریست کند یا با یک معجزه/تقلبی اینهمه سندی که به آفرینش گواهی میدهند را عوض کند. اما چون ما مسلمانها به ختم رسل معتقدیم میدانیم سر جریان محمد پشت دستش را داغ کرده بود که دست از پیغام پسغام فرستادن برای بشر و جنغولگ بازی (معجزه) بردارد، این شد که تصمیم گرفت دست به ترکیب دنیا نزند.
خلاصه، اینکه میبینید پیامبران و معجزاتشان به کالیبر دنیا نمیخورند مال این است که دنیای بعد از داروینیست شدن خدا با دنیای زمانی که به آفرینش اعتقاد داشت (چون خودش آفریننده بود) فرق میکند. آن زمان همه چیز ممکن بود. حتی اینکه یک دختر جوان به جای دوستپسرش، از شخص خدا حامله شود.
حدس دیگرم این است که اختیارات خدا خیلی محدود است. حالا اگر نگوییم خدا، موجودی تکامل یافتهتر از انسان را تصور کنید که یک جور بازی شبه کامپیوتری تکاملیافته اختراع کرده ــ یا از سیدی فروشی محله شان خریده ــ تا بعد از ظهرها که از سر کار بر میگردد، یا اصلا بگو از سر بیکاری ساعتهایش را باهاش هموار کند که این بازی جهان ماست. یک وقتایی حال بازی ندارد، که پیداست، ما هم میفهمیم. یکوقتایی کامپیوترش هنگ میکند، که پیداست. یکوقتایی هایپر است و رکورد میزند، که باز هم پیداست: یازده قلوهای جاجرودی یا نه، همین احمدینژاد.
دقیقا نمیدانم که هدف این بازی چیست. شاید این باشد که انسان پله پله پیشرفت کند و با رسیدن هر انسان به پلهی آخر یک قلب به قلبهای بازیکن/خدا اضافه شود و با این حساب محشر کبری در واقع همان گیم اور است. اگر هدف را همان پیشرفت و سعادت انسان بگیریم که معلم دینیها هم میگفتند، سئوال پیش میآید که طبق چه قاعدهای؟ با چی؟ پلههاش کوشن؟
ــ تحصیلات؟ باسوادترین آدمی که میشناسم آخرینبار که دیدمش دنبال آشنا میگشت برای جور کردن بیمه بیکاریاش.
ــ هوش؟ تا جایی که من فهمیدهام هوش همینقدری به درد میخورد که یادبگیری مثل احمقها پیشرفت و سعادت آدمهای احمق را مسخره نکنی.
ــ هنر؟ کل تیراژ کل داستانکوتاههای بهرام صادقی اندازه یک هفته ویزیتورهای یکی از وبلاگهای فاخر تینیجر رنگ کن نمیشود، یا اندازه ده ـ دوازده تا از پستهای "از سر سیری" همین وبلاگ..
قاعده کت و کول کردن برای این دنیا زور بیخود زدن است. تا جایی که فهمیدهام این بازی هیچ قاعدهای ندارد و در آن هیچ چیز به اندازهی شانس، منطقی نیست.
تنها نتیجهای که میشود گرفت این است که خدا/بازیکن جهان حاضر آمادهای مقابلش دارد که تنها اختیار او زدن دکمه شانس است. اینطور است که من درک میکنم اگر یک روز صبح از خواب بیدار شوم و ببینم خوابم نمیآید. سوار ماشین شوم و سر ظهر ببینم کولرش خنک میکند. توی کوچههای ولیعصر دنبال جای پارک بگردم و ببینم یک نفر از پارک بیرون میآید. بعد به فرودگاه بروم و با اینکه بیست دقیقه دیر رسیدهام ماموران مهربان باند فرودگاه سوارم کنند و تا جلوی هواپیما ببرند و توی راه بیسیم بزنند که همکارانشان پلهها را جمع نکنند.. و بعد؟ یک روز خوب را سپری کردهام و همهچیز دست به دست هم داده تا به هواپیمایی برسم که قرار است سقوط کند؟ خب.. خدای شخصی من اگر جای خداوند عالم بود شاید اینطور بازی میکرد اما آن بازیکن اعظم از این صفات چخوفی بری است و اجازه میدهد تا هواپیما به آرامی فرود بیاید و حالا من اینجا باشم تا وجودش را برای شما اثبات کنم.
همسایهی من که زن نسبتا جوانی است مثل اکثر زنها (نمیدانم، و شاید مردها؟) موقع سکث صداهایی از خودش ساطع میکند که اصطلاحا بهش میگویند آه و اوه. پنجرهی اتاق خواب او رو به پنجرهی سالن من باز میشود، چهار متر فضای خالی پاسیو بین ما فاصله میاندازد، و چون او عادت دارد پنجرهی اتاق خوابش را باز بگذارد (به واسطهی گوشم میتوانم در دادگاه عدل الهی شهادت بدهم که حق دارد، واقعا زن پر حرارتی است) مهمانهای بعد از نیمه شب من مجانی تفریح میکنند و او یکجورایی جاذبه توریستی خانه من محسوب میشود. من هم به رسم مهماننوازی در نقش تور لیدر گاهی کلمات نامفهوم زن را برایشان ترجمه میکنم (سئوال: او با دو مرد مختلف سر و کار دارد و احتمالا میخوابد –دو تایشان را توی راهرو دیدهام– اما لحن و حتی کلماتش هنگام صکث کوچکترین تفاوتی نمیکند. چرا؟ جواب: چون او دو زن نیست، یک زن است. – آهان).
داشتم از تفریح مهمانان بعد از نیمه شبم میگفتم. خب، این تفریح مجانی و سالم و یکمی هیجان انگیز – با ترجمهی همزمان من البته – چند وقتی که پدر و مادرم به خاطر تعمیرات خانهشان مهمانم بودند تبدیل به عذاب الیم شد.
شب اول از شدت و وقاحت صدا، تصور کردند یک نفر در آپارتمان روبرو دارد زنی را کتک میزند (در وصف قروقاطی بودن کار دنیا همین کفایت میکند که خودم هم هربار صدای این زنک را میشنوم، بعد از اینهمه شب، هنوز تردید میکنم که دارد کتک میخورد یا حال میکند). هر دو گوش تیز کرده با چشمهایشان از من توضیح میخواستند. من هم شرمنده و با لبخندی بیشتر عصبی اما غیر قابل کنترل، مهملاتی درباره دعواهای زن و شوهری و حقایقی دربارهی نهاد ذاتا فاسد خانواده گفتم و صدای تلویزیون را آنقدری که کارخانهی معظم سازنده تلویزیون اجازه میداد زیاد کردم.
همان شب تقریبا ماجرا را فهمیدند اما من شبهای بعدی هم (این زن آف ندارد. این زن پریود ندارد: لعنت به ال دی) به حد وسعم و مدد دستگاه های صوتی سعی میکردم مانع مواجهه مستقیم با این واقعیت در حضور والدینم شوم: همسایهام دارد گای-یده میشود. با صدای بلند. (تا یادم نرفته نظرم را دربارهی آه و اوه کردن حین صکث بگویم که یک بخش عمدهایش – نه همهش – تبلیغات است که بیخود صکث را جدی کنند. تا صکث را جدیتر از آنچه که هست نمایش دهند. تبلیغاتی که میخواهد حواس ما از کار مسخرهای که انجام میدهیم پرت شود. به خاطر من - یا اگر من را قبول ندارید، همین خدا - یکبار فکر کنید ما در چیزی که بهش میگوییم "عمل صکث" دقیقا چکار میکنیم... پاریس اگر به این صحنه دقیق فکر میکرد، اگر درک طنز داشت، اگر هلن را مثل من میدید جنگ تروایی در کار نبود.)
چند هفته بعد از آن شبهای مهمانداری – شبهای معذب مهمانداری والدین - این زن را توی آسانسور ملاقات کردم. انگار که یعنی با دیدن من یکهو یادش افتاده گفت: راستی آقای... منتظر شد خودم را برایش معرفی کنم. خب، هنوز آنقدر عصبانی بودم که فقط نگاهش کنم. گفت: به هر حال آقای محترم. من یک شبهایی از صدای تلویزیون شما از خواب میپرم.
من خیلی فکر کردم، سه طبقهی تمام با احتساب پارکینگ همینطور که نگاهش میکردم در سکوت فکر کردم و نهایتا زیر لب جواب دادم: باشه.
توهینآمیزترین جوابی که به ذهنم رسید همین بود. به جای شبهای گذشته و شبهای آینده. به جای همین حالا که دارم اینها را مینویسم.
سنتِ همهی نسلهای مردگان همچون کابوسی بر مغز زندگان سنگینی میکند. و درست هنگامی که به نظر میرسد این زندگان در حال بر پا داشتن انقلابی در خودشان و چیزهای اطرافشان هستند، دست به کار آفرینش چیزی سراپا تازهاند، درست در همین دورههای بحران انقلابی، ناگهان مشتاقانه ارواح گذشتگان را به یاری میطلبند و از آنها نام و شعارهای نبرد و رسومشان را به عاریه میگیرند تا این صحنهی نوین تاریخ جهان را با همین لباس مبدلِ کهنسالی و با این زبان عاریهای نمایش دهند.
مارکس - هجدهم برومرلویی بناپارت
در جواب کامنت ریرا درباره تفاوت چپ دوزاری با چپ فسیل توضیحاتی دادم که این بالا تکرارش میکنم تا خیال خودم هم بابت رعایت انصاف راحت باشد.
چپ های فسیل بر خلاف دوزاری ها ناجور آدمهای درستی هستند. آدم حسابی ترین آدمهای نسل شان بوده اند. سالهای قبل از انقلاب زندگی شان را وقف کار چریکی کرده بودند برای انقلاب و بعد از انقلاب در زندانهای ج.ا تلخ ترین روزهایی که بشر می تواند تخیل کند را تجربه کرده اند. من برای رنجی که این آدم ها کشیده اند احترام قائلم. می فهمم اگر اسم گنجی، جلائی پور، حجاریان، موسوی و... می آید رو ترش می کنند یاد چه روزهایی می افتند که رو ترش می کنند. رفقای از دست رفته و همه ی چیزهایی که نمی شود جبران اش کرد. کاری از دست ما برای شان ساخته نیست، از آنها هم کاری برای ما.
اما چپ دوزاری. این دوزاری ها هیچوقت هیچ غلطی نکرده اند جز لاف زدن، گنده گوزی و رجز خواندن. سالهایی که از آن به عنوان سالهای مبارزه یاد می کنند سالهای درس خواندن یا ول گشتن شان توی اروپا و آمریکا را می گویند که احتمالا یواشکی عضو کنفدراسیون هم بوده اند (سالهایی که چریک های آن روزها و فسیل های فعلی داشتند توسط رژیم شاه -یا خودشان- لت و پار می شدند).
دوزاری ها بعد از انقلاب هم اگر دستشان رسید ابایی از آویزان شدن به حکومت و مثلا "مرکز تحقیقات تامین اجتماعی" نداشتند. لاس زدنشان با قدرت را هم که دیده ایم. عذاب من مواقعی است که مصاحبه ای چیزی با آنها به عنوان نیروی سیاسی چپ گرا توی روزنامه ها چاپ می شود. چپ بدنام کنند. یک مشت احمق فریز شده ی دوزاری. گندشان بزند کلا.
این چپی که بر خلاف ورسیون هپروتی صکثی نیست که از قضا زیادی زمخت و زبر است را هم خیلی چپ نمیدانم (قابل تحملتر چرا.. یکمی). دوزاریها بر خلاف هپروتیها توی فضا سیر نمیکنند و شاخکشان فقط در فواصل مطمئنه تیز نمیشود. اینها همین دور و بر را رصد میکنند، از سر ناچاری، چون پاهایشان روی زمین نیست، توی زمین است. از لنین سال پیش جم نخوردهاند. مثل درخت که نه، مثل مجسمه، یا بهتر: گوشت فریز شده.
دوزاریها وانمود میکنند که تفکر تاریخی دارند در صورتی که آلوده به تاریخ هستند. آدمها را هم نمیتوانند از تاریخشان پاک کنند. به طور مشخص فرقی بین میرحسین موسوی قبل از 22 خرداد 88 با میرحسین موسوی بعد از 22 خرداد 88 نمیبینند.
تا پیش از شب شمارش آرا توی تلویزیون و پوسترهایی که در خیابان دست سبزها بود مردی را میدیدم که پروژهی پاکسازی کارخانهها از کارگران سندیکالیست/کمونیست را اجرا کرد و قدرت صنفی را با زور اسلحه از آنها گرفت و به اعضای شاخه کارگری حزب جمهوری اسلامی تقدیم کرد، که در دورهی نخست وزیریاش پیشنویس اولیهی قانون کار با اجارهای فرض کردن نیروی کار نوشته شد، که در چهار سال نخستوزیری او حقوق کارگران علیرغم رشد تورم جنگ افزایش پیدا نکرد.
حالا مردی را میبینم که تمام قد مقابل یک ظلم آشکار ایستاده، معامله هم نمیکند، وقتی بزرگان نظام ملتمس و مفلوک در خانهاش جمع میشوند دور از چشم هواداراناش زیر و رو نمیکشد، مصلحتاندیشی کاسبکارانه در حرفهایش نمیبینم. دقیقاً موسوی باید چکار کند؟ چکار کند تا پاک شدن او را از تاریخاش ببینیم؟ چپ بودن که نه یعنی ندیدن.
من در تجمعها بدون خجالت اسم کوچک او را فریاد میزنم، هرچند "یاحسین" اش را میگذارم برای بقیه.
اما دربارهی هاشمی، حتی هاشمی – که اگر دکمهاش دستم بود فشار میدادم تا به خاطر سالهای "تعدیل اقتصادی"اش در دادگاهی عادلانه محاکمه شود، و از این جهت و از جهت رغبت به شکنجهی یک نفر با ارهی کند و کشیدن چارپایه از زیر پای چند نفر، هیچ ارادتی به گاندی ندارم- روز نمازجمعه حرفهایی را زد که هر آدم منصفی در آن شرایط باید میزد. میتوانست سکوت کند. حتی اگر از او نفرت داریم این توانستناش را ببینیم لااقل.
دوزاریها میگویند این جنبش طبقهی ما (خودشان که البته نه، منظورشان کارگران است) نیست پس به ما ربطی ندارد. راست هم میگویند. اما نمیفهمند که میتواند باشد. انتظار دارند یک نفر بیاید در خانهشان را بزند و بپرسد خواستهی شما چیست؟ شعار شما چیست تا ما برای/بهجای شما فریادش بزنیم.
تحلیل من این است که در نهایت کارگران بخشی از این جریان میشوند و مسیر آن را از اصلاح به سمت انقلاب میبرند. سه-چهار سال پیش در جواب دوستانی که انقلاب کارگری را محتمل و حتی قریبالوقوع میدانستند حرفم این بود که وضع برای بدتر شدن جا زیاد دارد. اما حالا با ملموس شدن اثرات تمام شاهکارهای دولت احمدینژاد و آخرین نمونهاش - نمونه اعلایش - فرم جدید قرارداد کار (بخشی از نقدم به تیپ جدید قراداد کار را اینجا میگذارم) به آخرین مرحلهی بردگی نیروی کار رسیدهایم. هیچجایی برای وخیمتر شدن اوضاع نمانده. در شرایط سرکوب شدید سندیکاهای مستقل و عدم امکان شکلگیری یک جنبش تماماً کارگری، کارگران چارهای ندارند جز اینکه به تنها جنبش اعتراضی موجود بپیوندند. این جنبش هم آنقدر سالم هست که بتواند خواستههای آنان را نمایندگی کند.
سرازیری نونوایی تافتونی رو دویدم. همیشه سرازیری تافتونی رو میدویدم. بلد نبودم تو سرازیری تافتونی ندوم. پنج سالم بود. گفتم «نداشت.» از جلو در آشپزخونه رد شدم رفتم توی اتاق دنبال کیفش، از اونجا گفتم نداشت که نبیندم. از آشپزخونه داد زد «نداشت یا شلوغ بود؟» گفتم «نداشت.» گفت «بیا ببینمت نداشت یا شلوغ بود؟» گفتم «شلوغ بود گفتن نمیرسه.» گفت «خودش گفت بهت نمیرسه؟» گفتم «شلوغ بود.» در کیفشو باز کردم. دو تا دو تومنی بهم داده بود و یدونه یه تومنی. انداختم توش خورد به یه ده تومنی نو. گفتم «پول نون رو گذاشتم». ده تومنی رو انداختم تو جیبم و در کیفشو بستم رفتم دم در آشپزخونه. دو تا کتلت گذاشته بود تو بشقاب کنار گاز. خودش هنوز داشت سرخ میکرد. گفت «بیا تند بخور باید برم». گفتم «با چی بخورم؟» گفت «نون بیات از ته سفره باید جمع کنی اگه میخوای. برو دستاتو بشور خالی بخور.» دستم تو شلوارم بود. گفت «همینجا بخور نپاشی توی هال صبح جارو زدم.» گفتم «خودت چی؟» گفت «هیچی.. دستاتو شستی گفتم؟» گفتم «قهری؟» کتلت زیر و رو میکرد. جواب نداد. گفتم «برم نون بگیرم توی صف دوتاییا؟» قاشقشو گذاشت لبهی مایتابه زیرشو خاموش کرد، تکیه داد کنار گاز گفت «نه پسرگلم. قهر نیستم که. اُمِّ داووده امروز. روزهم.» گفتم «منم بیام؟» گفت «تا ته غذاتو بخوری آره» رفت اتاق حاضر بشه. دور کتلتا رو خوردم وسطشو انداختم آشغالی رفتم تو حیاط شوت زدم به دیوار تا بیاد.
[در دست تعمیر]
1
مسعود به اقتضای شغلش مردها را شبیه بشکهای اسپرم میدید که با یک شلنگ به آلتشان وصلاند. ارثیهی پدرش برای او یک پیچگوشتی چهارسو بود که امروز در یکی از تلاشهایش برای شکافتن پوست نارگیل میشکند و همین خانه که حالا اتاق خوابش در اجارهی مونا و گیشاست.
پدر مسعود معتقد بود یک ارثیهی معنوی، یک نصیحت حکیمانه هم برایش گذاشته: "زنی پیدا کن که بتوانی از روی زمین بلندش کنی." این ارثیه را پیش پیش گرفت.
تا جایی که من اطلاع دارم پدر مسعود اهل استعاری حرف زدن نبود. هشت سال بعد بیچاره تقریبا به همین روش مرد. دوتایی از پلهها افتادند. زنش مرد و خودش هم تا چند سال بعد به تدریج دق کرد، لابد دیگر چیزی نمانده بود از زمین بلند کند.
"پدرها بیربطترین آدمها به پسرهایشان هستند." این جمله ممکن است به مسعود ربط نداشته باشد. عمومیت هم که میدانیم ندارد، اما دربارهی چند نفری احتمالا حقیقت دارد. اگر یکی از آنها این حوالی باشد و این جمله را بخواند، خب، این جمله وظیفهاش را انجام داده.
2
سردردی که با آکسار خوب میشود، سردردی که با بروفن خوب میشود، سردردی که با آسپیرین خوب میشود، سردردی که با کدئین خوب میشود و سردردی که اصولا خوب نمیشود، پلازیل لااقل نمیگذارد دردش به تهوع بیانجامد.
مونا برای مواقعی که دلشوره میگرفت فلوکسیتین، برای اضطراب و افسردگی تماموقتش هم آلپرازولام و ایمیپرامین حمل میکرد. تنها مایه دلگرمیاش برای شبکاری ریتالین بود و تنها امیدش برای خواب صبح بعد از شبکاری، دیازپام. و به ازای هر دارو، دارویی دیگر برای جبران عوارضاش.
مونا بدون خورجین داروهایش انگار خر بیپالان بود. خورجین داروهایش را همیشه برای مواقع اضطراری این طرف و آن طرف میکشید اما در مواقع اضطراری همیشه ترجیح میداد شیرهی تریاک حب کند.
بر خلاف مونا، گیشا هیچ دارویی نداشت، هیچ خورجینی. در مواقع اضطراری و در مواقع غیر اضطراری از شیرهی مونا کش میرفت.
وقتی به گیشا فکر میکنم به این نتیجه میرسم که مونا این دنیای ساده را بیخود پیچیده میکرد.
۳
درباره پسرهای نوجوان هر دو اکراه داشتند و جز در مواقع کسادی و افلاس شدید نمیپذیرفتندشان. شبیه پسانداز روی آنها حساب میکردند. نگرانی نداشتند. پسربچهها همیشه بودند، یک دبیرستان پر، مرتب زاییده میشدند.
گیشا میگفت دردسر دارند. مخصوصا توی رختخواب. میخواهند هر چه توی فیلمها میبینند را اجرا کنند. انتظارشان از صکث بالاتر از چیزی است که هست. باورشان نمیشود که همین باشد. خیلی سال و زن نیاز دارند تا بفهمند.
گیشا معمولا وسط کار دبه میکرد اما مونا با پسرها راه میآمد تا وقتی از منافذی که برای کار دیگری ساخته شدهاند توقع دیگری نمیداشتند، که گیشا راست میگفت، غالبا داشتند. اما مونا همان کار استاندارد را هم یکجور جنایت در حق بچهها میدانست. جنایت فیزیکی. اعتقاد علمی مسخرهای دربارهی اختلالات هورمونی و توقف رشد پسربچهها درصورت لمس زنها داشت که احتمالا به اتفاق لیست داروها از مهمان ثابتش که میگفت دکتر است شنیده بود. درباره جنایت بودن خوابیدن با پسرها شاید حق داشت اما شعورش در حد جنایت فیزیکی قد میداد.
کاش کسی به مونا توضیح میداد که برای مردها بدن زن – بهترین زنها – برای همراه شدن تا مرحلهی انزال یک چیزی (مثل هُل) کم دارد. چیزی که باید از گذشته قرض گرفت. از زمان تنهایی پسر با تخیلاش، هنگام خواب، استحمام، توالت، سر کلاس، در درگاه خداوند، توی اتوبوس..
زنی که در دوره نوجوانی - که پسر شاشاش کف کرده اما دستش به زنها نمیرسد - در ذهن مرد ساخته میشود تنها شریک جنسی او برای باقی عمرش است. زنهای بعدی گوشت و پوست و عشق و استخوان و چندتا چیز دیگرند.
مواجهه با زن واقعی در آن دوره، گیشا، مونا یا آنجلینا جولی، زنی که پسر در اختراع اجزاء بدنش هیچ نقشی نداشته، حتی به نظر او دربارهی سایز سینه و انحنای کمرش توجه نشده، و در کمال شگفتی زیر بغلاش عرق میکند، مواجهه با زن واقعی مجهز به یک دستگاه گوارش کامل آن زنی را که باید آرام آرام در طول این سه چهار سال ِ نوجوانی در کارخانهی تخیل پسر ساخته شود و تا ابد کنارش (بیشتر در رختخوابش در قالب زنهای دیگر) زندگی کند را نابود میکند. این جنایت است.
در مقام دانای کل آرزو میکنم کاش کسی پیدا میشد و اینها را برای مونا میگفت تا بتوانم از او نقل کنم، و در مقام دانای کل هیچ امیدی به برآورده شدن آرزویم ندارم چون میدانم از این جنس دیالوگها نمینویسم.
4
مونا نمونهی کامل "آدم بددهن" بود. مثل همهی آنها وقیح نبود، مثل همهی آنها دلش میخواست باشد پس مثل همهی آنها به جبران وقاحتی که نداشت حرفهای رکیک میزد. گیشا چندتا فحش بلد بود اما فحش دادن بلد نبود.
گیشا از قدیم، زمانی که هنوز اسمش نجمه بود و زیر پل گیشا را هم نمیشناخت عادت کرده بود موقع نگاه کردن به چهرهی آدمها باسنشان را تجسم کند. من که دارم او را مینویسم به همهی روانشناسها و روانپزشکها و روانکاوها و همهی شارلاتانهایی که نانشان را از قصه بافتن برای روان آدمها در میآورند اطمینان میدهم که هیچ انگیزهی جنسیای برای این کارش نداشت. فقط ابتدا به نظرش بانمک آمد و بعد به مرور عادتش شد که باسن آدمها را از مختصات چهرهشان تجسم کند و به جای سرشان قرار بدهد. انصافا تصاویر بانمکی میساخت.
5
این داستان میتوانست با یک خندهی عصبی تمام شود، اگر میدادم یکی از این نویسندههای تئاتری بنویسدش. نه با یک چیزی شبیه لبخند روی لبهای گیشا و انشاالله شما.
پس به پایان برسیم. روزی که مسعود دید اینطور نمیشود. سر ظهر با کولر خراب. یکی از آن مواقع اضطراری برای مونا که داروی اضطراریاش کلهی گیشا را هم گرم کرده بود.
یک دسته جعفری مانده بود و یک تخممرغ و یک برش و نیم پیتزای سبزیجات و یک نارگیل و دو تا زردآلو که مونا داشت یکیاش را میخورد، توی یخچالی که هر آن ممکن بود دولت برقاش را قطع کند. به نظر مسعود باید یکی یک کاری میکرد.
گیشا یخ میجوید. روی زمین در حالتی که سخت میشد تشخیص داد تا یک لحظهی دیگر قصد دارد کاملا دراز بکشد یا کاملا بنشیند افتاده بود و با انگشت قالبهای شناور را توی کاسهی شیشهای هم میزد و یخ توی دهنش که تمام میشد یکی دیگر برمیداشت. مسعود دید اینطور نمیشود. گفت «اینطور نمیشه.» گیشا گفت «باید یه دست ورق جور کنیم. آره. نمیشه.» مسعود گفت «با این وضعمون.. خوبه. سه نفری حکم میزنیم.» مونا زردآلو را خورده بود و داشت با ته لیوان روی هستهاش میکوبید، گفت «دولو خشت رو هم میندازیم بیرون، اگه بخوایم سهتایی بازی کنیم باید دولو خشت رو بندازیم بیرون.» گیشا گفت: «دولو پیک.» مونا گفت «خشت. سر هر چی بگی ببندیم.. آخه تو چی میفهمی دریده؟» به مسعود نگاه کردند. گفت «فرق نداره، فقط یه دولو میندازیم بیرون تا ورقا میزون بشن، خشت گیشنیز هرچی.. کسی اینجا گشنهش نیست؟» بعد که داشت میرفت سراغ چهارسو و نارگیل، گفت: «پس به درک.»
گیشا یک چیزی شبیه لبخند روی لبهایش بود. مونا دید، گفت «به [...] ننت میخندی؟» گیشا گفت: «نه. مسعود وقتی شاکی میشه قیافهش یه جوری میشه.»
[با یکمی ویرایش]
