تبليغاتX
همه میدانند

کشتارگاه صنعتی / عکاس: خودم

معرفی یک حرفه: ذبح اسلامی سیصد تا ششصد گاو در روز


از آن روزهايي است كه بايد يك كاري كرد. هر كاري جز توي خانه ماندن و موسيقي خوب گوش دادن و مزخرفات كثيرالانتشار نوشتن. عینک شنا را کنار جلد دوم چخوف استپانیان می بینم و هوس میکنم با صورت بپرم توی آب. عینک را که توی کوله میگذارم، میبینم هنوز برچسب قیمت دارد. سیزده تومان. مي‌گويم «هوي حساب نكن». حواسم را میدهم به مه‌ای که تا جلوی پنجره آمده اما یک چیزی توی مغزم اراده‌ام را به تخمش هم حساب نمی کند. میگذرد که سیزده تقسیم بر سه حوالی چهار روز. چهار تا ده تا چهل و از آن طرف هم دو تا چهار که هشت تا. بله... به عبارتی چهل و هشت ساعت گره زدن و فرو دادن پرز قالی.

 

 میان دامن 
و تي‌ ـ شرت
نافش مرا نگاه مي‌كند

 

 

Haïkus de Provence : Yves Gerbal


هر بار كه از من مي‌پرسند «چايي يا قهوه؟» با خنده جواب مي‌دهم. دست خودم نيست. بي‌خودي خندم مي‌گيرد. اين‌بار هم با خنده گفتم «چميدونم. هرچي.» روي كاناپه گنده‌ و نرمي كه در زمستان فقط به درد يك كار مي‌خورد فرورفته‌ام و ژورنال‌هاي مبلمان عهد دقيانوس را كه غالبا روي ميز چاي خوري است ورق مي‌زنم و فكر مي‌كنم اين بار براي خوابيدن روي اين كاناپه بايد درباره چه وراجي كنيم؟

چاي را كه روي ميز گذاشت گفت: عجب هوايي شده... شما مي‌خوايد بگيد خيلي سرده چي مي‌گيد؟

ــ مي‌گيم خيلي سرده.

ـ نه. شوخی نکن. يه چيزي مي‌گيد...؟ اگر تو نباشي من اين چهارتاكلمه فارسيم هم يادم ميره. مثلا ميخوايد به رفيقتون بگيد. يه جوري خودموني هست؟

ــ ميگيم هواي كيـ...

تلاش می کند بدون چروک خوردن پوستش بخندد.

ـ اوه. ها ها ها. تو نميتوني منو گول بزني. اين حرف بديه. من زرنگم. نميگم.

ــ چميدونم. ميگيم سگ لرزه.

ـ واي. نگو... ديشب تا صب خوابم نبرد. واي. اگه بدوني.

«واي اگه بدوني» نشانه خوبي است. هميشه اين را كه مي‌گويد يك دل سير گريه ميكند و بعد اشكش را با لباس من پاك ميكند و بعد من نوازشش مي‌كنم و دلداري‌اش مي‌دهم و بعد از كاناپه‌اش استفاده مي‌كنيم و من مي‌روم. اما اين بار كسي كه به در مي‌كوبيد ما را از ريتم انداخت. دماغش را بالا كشيد و در را باز كرد.

ـ بله؟ چي شده؟

ــ دستمال تميز ندارم.

ـ بيا برو از توي آشپزخونه...نه. صبر كن خودم ميارم.

در راه آشپزخانه برايم شكلك در ‌آورد. نمي‌دانم بايد چطوري پاسخ بدهم. پس لبخند مي‌زنم و با نگاهم دنبالش مي‌كنم. وقتي دوباره توي كاناپه فرو مي‌رود مِن و مِن مي‌كند و براي توضيح مي‌گويد: دارم دنبال كلمه‌ي فارسيش مي‌گردم. چی می گید شما؟ از زير كار دررو؟ يه جوري همه ايراني ها هستن. از بعد از ظهر كه اومده هي در ميزنه.

ــ حالا چرا ديشب نخوابيدي؟

ـ واي. يادم ننداز...

ــ نه. حالا بگو... كنجكاو شدم.

ـ ديشب توي اون اتاقه كه كنار خيابونه داشتم كار مي‌كردم يه صدايي شبيه ناله بچه شنيدم... چرا يادم انداختي...

لپش سرخ مي‌شود و فين فينش آغاز مي‌شود.

ــ بچه بود؟

ـ  واي اگه بدوني... بچه گربه بود. توي اون سرما. ديدي چه برفي ميومد؟

قطره اول اشك را مي‌ريزد. نفس راحتي مي‌كشم.

ــ آره. ديشب خيلي سرد بود.

ـ يعني تو ميگي چي به سرش اومده؟ چرا ايراني‌ها اينجورين؟ چرا دلشون هيچوقت نمي‌سوزه؟

انگار گربه را بغل كرده باشد لب‌هايش را جمع مي‌كند و مي‌گويد: نازي. كوچولو بود.

با هق هق ادامه مي‌دهد: كاشكي يه ماشين ميكشتش. از روش رد مي‌شد. يعني خيلي درد ميكشيده توي سردي؟

ــ آره. حتما. بيچاره.

ـ نازي. مادرش خيلي غصه مي‌خوره؟

ــ آره. حتما.

قل و قل اشك مي‌ريزد. سرش را روي شانه‌ام ميگذارد. باز مثل هميشه نميدانم دستم را چه كار كنم. به زحمت، طوري كه ريتم را به هم نريزم، دستم را از زير بدنش بيرون مي‌كشم و با موهايش بازي مي‌كنم.

ــ  شايد يه جاي گرمي پيدا كرده... موتورخونه‌اي جايي.

ـ يعني تو ميگي نمرده؟

ــ  انشاالله كه نمرده.

نمي‌دانم آمادگي انفجار خنده را دارم يا نه اما محض احتياط سرم را توي موهايش پنهان مي‌كنم.

 

 

حالا روي كاناپه‌ي گنده و نرمش تنها خوابيده‌ام. يك پتوي نازك رويم افتاده. چرت مي‌زنم. به خواب مي‌روم و چشم‌هايم را هشيارانه باز مي‌كنم و دوباره چرت مي‌زنم و به خواب مي‌روم و در تمام این مدت صداي فرورفتن دستمال توی آب و سپس سائيده شدن نرده‌هاي بالكن به من يادآوري مي‌كند كه نزديك عيد است. صداي خاصي است كه مشابهش را فقط يك جا سراغ دارم: وقتي مثل پيرمردها توي آب دراز می کشم و كسي ميله‌هاي گوشه‌ي استخر را براي بيرون رفتن مي‌گيرد. در يكي از لحظات هشياري‌ام چراغ حياط روشن مي‌شود. تازه مي‌فهمم شب شده. عجب شب سردي.


پاریس یک تانگو

mireille_mathieu

Paris un Tango / 2.71MB/ wma

Mireille Mathieu

بشنوید كه خوش مي‌چسبد در اين سرمای سگ‌لرز تهران. مخصوصا «ر» هاي پاريسي‌ اش.

(لینک را عوض کردم.  این و این هم برای دوستانی که هنوز با لینک بالا مشکل دارند.)


درست جلوي ميز منشي رئیس براي اولين بار زنگ زد. پيش‌شماره‌اش پانصد و پنجاه و نميدانم چي بود.
ــ الو؟
ـ الو...
ــ دو ساعت ديگه تماس بگيريد.
منشي گفت: چه خوب موقع زنگ زد. يادتون انداخت تلفن رو خاموش كنيد.
گفتم: جلسه ملسه ست؟
ـ آره. يه خبراييه... گفته براي فردا اول وقت براتون بليط بگيرم.
ــ كجا؟
ـ كرمان.
 دوباره تلفن دلنگ دلنگ مي‌كند.
ــ الو؟
ـ سلام آقا. من خانومشون هستم.
ــ خانوم كي؟
ـ ميشه گوشي رو بديد به سجاد؟
ــ اشتباه گرفتيد.
و خاموش ميكنم تا سه ـ چهار ساعت بعد كه توي خانه يادم مي‌افتد روشنش كنم. تلفن را روي ميز نگذاشته‌ام كه باز زنگ مي‌زند:
ـ سلام. خودتون گفتيد دو ساعت بعد تماس بگيرم.
ــ شما؟
ـ من خانوم آقا سجادم. ميشه صداشون كنيد؟
ــ اشتباه گرفتيد.
 قطع ميكنم. بلافاصله تماس ميگيرد:
ـ تورو خدا قطع نكنيد. من مزاحم نيستم.
ــ من كه نگفتم شما مزاحميد. شما خانوم آقا سجاديد اما اشتباه مي‌گيريد.
ـ آخه همين يك شماره رو دارم. قبلا با همين شماره باهاش حرف ميزدم.
ــ با شماره‌ي من؟ خانوم اين شماره ـ شش ـ هفت  ساله كه مال منه. قبل از اون هم براي هيچ كس نبوده. اما من سجاد نيستم هيچ آدمي رو هم به اين اسم نميشناسم.
در فاصله قطع كردن تلفن و تماس مجددش يادم مي‌افتد كه يك سجاد مي‌شناختم. آخرين باري كه با هم حرف زديم شانزده ـ هفده سال پيش بود. داشتم پز مدرسه رفتم را بهش مي‌دادم.
ـ آقا تورو خدا قطع نكنيد...
ــ شما تا فردا صبح هم كه به من زنگ بزنيد ميگم هيچ سجادي نميشناسم.
ـ فقط ازش بپرسيد مگه من چي كار كردم؟ چي شده؟
ــ از كي بپرسم؟
ـ سجاد
ــ اشتباه گرفتيد.
زنگ تلفن را ميبندم و ميخوابم. هنوز آفتاب نزده، توي خواب و بيداري چراغ تلفن را روشن مي‌كنم تا ببينم ساعت چند است. حدود پنجاه تماس ناموفق ثبت شده. ساعت ده صبح، توي ماشينُ وسط بيابان باز تماس مي‌گيرد.
ـ جون بچتون. تو رو به هر چي ميپرستين گوشي رو بديد بهش.
ــ خانوم من به کی قسم بخورم که سجاد رو نميشناسم.
ـ نميخواد گوشي رو بهش بديد. فقط ازش بپرسيد چرا؟
ــ آخه من از كسي كه نميشناسم چطوري بپرسم چرا؟
ـ تورو خدا... تو رو به جون عزيزترين كست.
ــ چه شماره‌اي رو مي‌گيريد؟
شماره ای دوازده رقمي مي‌خواند.
ــ خب... اشكال همين جاست ديگه. يازده رقم اول شماره براي منه. اما شماره شما دوازده رقميه. مي‌شنويد؟ قطع و وصل ميشه؟
ـ نه. واضحه... يعني چي دوازده رقمه؟
ــ شماره اي كه ميگيريد. يعني وقتي يازده رقم اول رو ميگيريد تلفن من زنگ ميخوره. شماره دوازدهم الكيه.
ـ اذيتم نكنيد... تورو خدا... هيچي بهش نمي‌گم. فقط ميخوام بدونم چرا. بعد قطع مي‌كنم و ديگه باهاش هيچ كاري ندارم.
ــ با شوهرتون كاري نداريد؟
اين بار خودش قطع مي‌كند.
يكي دو ساعت بعد توي رخت‌كن معدن، وقتي دارم چراغ كلاهم را تست مي‌كنم همان شماره مي‌افتد روي تلفنم. اما اين بار يك پسر بچه چهار ـ پنج ساله پشت خط است:
ـ آقا سجاد هستن؟
ــ اسم بابات چيه پسرجون؟
ـ مامان ميگه اسم بابا محسن چيه؟
هنوز تلفن بين زمين و هواست كه صداي شتلق كشيده‌اي و پشت‌بندش ونگ بچه را مي‌شنوم.

يك ساعتي منتظر معرفي‌نامه يكي از مقامات شهر مي‌مانم تا بتوانم وارد تونل بشوم. در اين فاصله دلم میخواهد زنگ بزند تا تهديدش كنم. اما خبري نمي‌شود. از معرفي نامه‌ هم همينطور.  با آشنايي توي كرمان تماس ميگيرم تا نامه‌اي جعلي فكس كند. با او كه صحبت مي‌كنم مي‌آيد پشت خط و چند ثانيه بعد قطع مي‌كند. نيم ساعت ديگر مي‌گذرد اما زنگ نمي‌زند. خبر میدهند نامه رسيده. نميدانم جعلي است يا اصلي به هر حال تلفن را خاموش مي‌كنم و مي‌دهم به راننده‌‌اي كه من را از فرودگاه آورده بود. سوار آسانسور كه چه عرض كنم... سوار تكه فلزي مي‌شويم تا ما را به عمق دویست و چهل متری زمين ببرد. توي تونلي كه يك روز از انفجارش گذشته قدم ميزنم. تا زانو توي آبم. مامور كنترل گاز جلو تر از من است. بيست دقيقه‌اي جلو ميرويم تا به جايي كه چهار كارگر كشته شده‌اند برسيم. كلاه يكي از كارگران را مي‌بينم. بخشي از سرش توي كلاه جا مانده. جنازه‌ها را دو ساعت قبل برده‌اند. توي آب كه قدم برمي‌دارم يك چيزي كه توي آب شناور است به چكمه‌ام برخورد مي‌كند. فكر مي‌كنم الوار سقف معدن است. ترجيح مي‌دهم فكر كنم الوار است و نه يك دست يا پاي قطع شده. مامور كنترل گاز مي‌ايستد. مي‌گويد: «چهار درصد گاز متان.» مي‌پرسم: «طبيعيه؟» «نه. تقریبا چهار برابر استاندارد.» توي جداره‌اي در ديوار تونل يك بغچه ميبينم. قسمتي كه بيرون بوده كاملا سوخته است. بيرون مي‌آورم و بازش مي‌كنم. سه تا پياز و چند تا نان. نهار يكي از كشته شدگان است. كمي آن طرف‌تر دستگاه متلاشی شده ی گازسنج زير يك تكه از الوار سقف افتاده. از ماموري كه عين همان دستگاه توي دستش است مي‌پرسم: «گاز سنج نيست؟» خودش را بي‌تفاوت نشان مي‌دهد اما صدايش مي‌لرزد. «نه بابا. راديوئه.» «راديوی باتری دار؟ توي تونل؟ خيلي خب... بريم.» چهار پنج قدم ديگر جلو مي‌رويم و ناگهان مامور جيغ مي‌كشد: «هفت درصد... يكهو هفت درصد شد. هشت تا... الان هشت تا شد.» با پاهاي بلندش توي آب مي‌دود و جيغ مي‌كشد و من هم پشت سرش. حسابي عقب مي‌افتم.
آخرين پيچ را كه رد مي‌كنم ميبينم دكمه آسانسور را زده و در حال بالا رفتن است. من را كه ميبيند اهرمي را مي‌كشد و بالابر را نگه مي‌دارد. شبيه آدم‌هاي خجالت‌زده نيست. فقط توي راه يكبار زير لب با لهجه كرماني مي‌گويد: «فكر كردم گير افتاديد.» عصبانيم. نگاهش می کنم. دلم میخواهد حالت چشم هایم را بعد از این نامردی برایتان توصیف کنم. اما خودم که چشم هایم را نمیبینم. همین قدر بگویم که ا(به قول آن بزرگ) اگر چشم های من در آن لحظه طپانچه بود یارو الان زنده نبود. سرتاپايش را نگاه مي‌كنم و مي‌گويم: «سرجمعت... با پدر و مادر و فك و فاميلت به تخمم هم نيستيد... نگاش کن! کرمان ز گه آیند برون / این گه ز کرمان آمده» توهين بي‌ربطي است اما آرامم مي‌كند. خودش را مي‌زند به نشنيدن. چند دقيقه بعد بالابر تق و تقي مي‌كند و وسط راه مي‌ايستد. مامور سنجش گاز بي‌سيمش را روشن مي‌كند و دوباره جيغ كشيدن را از سر مي‌گيرد: «سميعي... بكشمون بالا... سميعي... هشت درصده. هشت درصده سمیعی، داشت زياد مي‌شد...» جيغ مي‌رند و با لهجه فحش‌هايي مي‌دهد كه مادر قحبه‌اش را مي‌فهمم و آن وسط‌ها اشهدش را هم پشت بي‌سيم خطاب به سميعي مي‌خواند. لابد فکر می کند خدا از زیر زمین صدایش را نمیشنود و بدون اشهد سقط میشود. توي آن حال من به تنها چيزي كه فكر مي‌كنم تهديد آن زن است. چرا... يكبار هم به دختري كه از راهي دوری آمده و چند روزی بیشتر ایران نمیماند و قرار ديدنش را به خاطر اين سفر لغو كرده بودم فكر مي‌كنم و حس ميكنم واقعا دوستش دارم. اما تك تك كلماتي كه براي تهديد آن زن توي ذهنم آماده كرده بودم توي سرم رژه مي‌روند. جايي براي فكر كردن به ترس و عشق باقي نمانده. ده ـ بيست ثانيه بعد بالابر دوباره تق و تقي مي‌كند و آرام‌تر از قبل راه مي‌افتد. مامور سنجش گاز دستهايش را بلند مي‌كند و با جيغي كه حتما خدا از اين فاصله، از زير زمين هم بشنود مي‌گويد: «خدايا شكرت. شكر.» شكر دوم را جيغ نمي‌زند. به من مي‌گويد. مي‌زنم زير خنده. قاه قاه. بلند بلند مي‌خندم و موقع خنده چشم‌هايش را نگاه مي‌كنم و با جيغي شبيه به او اما مسخره‌تر مي‌گويم: «سميعي اشهدالله... سميعي مادر قحبه اشهدالله...» يك ربع تمام توي چشمش مي‌خندم و او با غيض نگاهم مي‌كند. چشم از هم برنمي‌داريم تا به ورودي مي‌رسيم. توي سالن، كنار آسانسور روي زمين مي‌نشيند و سرش را مي‌گذارد بين پاهايش. سراغ مردي كه به عنوان بازرس كار پيش از ما رسيده بود ــ اما حاضر نشد پايين بيايد و مي‌گفت مجوز ندارم ــ را مي‌گيرم. پيدايش مي‌كنم و مي‌دوم به سمتش. راننده از بيرون داد مي‌زند: «خانومتون تماس گرفته بود.» به روي خودم نمي‌آورم و دست بازرس را مي‌گيرم و مي‌آورمش پيش مامور سنجش گاز كه هنوز به همان صورت نشسته. مالك معدن وقتي مي‌بيند كه ما مي‌دويم به سرعت خودش را به ما مي‌رساند. بالاي سر مامور كه مي‌رسيم مي‌گويم: «شما بازرس كاريد؟ هان؟ توي گزارشتان بنويسيد من توي معدن دستگاه گازسنج ديدم. بنويسيد من اولين نفري هستم كه غير از كارمندان اين آقا (صاحب معدن را نشان مي‌دهم) داخل تونل رفتم و دستگاه گاز سنج را ديدم.» مامور گازسنج سرش را بالا مي‌كند و مي‌گويد: «راديو بود به ابوالفضل... جناب بازرس...» بازرس چشم‌هايش گرد مي‌شود: «راديو؟ توي تونل؟ راديو بوده؟» مالك معدن دست و پايش را گم ميكند: «اشتباه ديدن حتما. اين آقا وارد نيست. لابد چوبي سنگی چيزي بوده فكر كردند گاز سنجه. آخه ما اگر ميدونستيم اونجا خطرناكه كارگر نمي‌فرستاديم پائين كه. مگه من شمرم؟ تونل گازسنج نداشته جناب.»
مامور تازه مي‌فهمد كه چه حرفي زده. با التماس به بازرس مي‌گويد: «من درست نديدم جناب. همينطوري يك چيزي گفتم... راديو نبود. چوبي چيزي بود.» دوستانه ميزنم روي شانه بازرس و راه مي‌افتم به سمت بيرون. عجب نوري. كاش مي‌توانسم از ته دل يك "خدا" را شكر بگويم. لااقل به خاطر خورشيد.
راننده جلوي در ايستاده است. موبايل را مي‌دهد و مي‌گويد: خانومتون تماس گرفتن.
ــ اينكه روشن نبود؟
ـ مجبور شدم زنگ بزنم منزل. نميدونستم تا كي اينجائيم. شرمنده.
ــ خانومم؟ يعني زنم؟
ـ بله. گفت صداتون كنم. من هم گفتم شما توي معدنيد.
ــ منكه زن ندارم مرد حسابي. نكنه سجاد رو مي‌خواست؟
ـ بله. بعد دوباره زنگ زد و آدرس اينجا رو پرسيد.
چشمك مي‌زند: من كه نگفتم كدوم معدن. گفتم يك معدن اطراف كرمان.
مي‌بينم بازرس و صاحب معدن شانه به شانه هم، پچ پچ كنان بيرون مي‌آيند.
بازرس به من كه مي‌رسد مي‌گويد.
ـ شما قبلا گازسنج ديديد؟
ــ بله. همين الان توي دست مامور خودشان.
ـ البته معلوم نيست ها... شايد هم واقعا چوبي چيزي بوده.
ــ آره... حتما من اشتباه ديدم. مدير كل كار كرمان هنوز فلانيه. نه؟
ـ بله. ايشون هستن.
به نمايشي‌ترين شكل ممكن اداي فكر كردن را در مي‌آورد:  «ولي احتمالا حدس شما درسته. قبلا هم از اين موارد داشتيم توي معادن. كارفرما از روي گازسنج مي‌فهمه متان تونل بالاست اما فكر مي‌كنه فوقش كارگرها بعد از كار حالت تهوع پيدا مي‌كنند و خوب مي‌شن. شايد تا يكي دو سال هم اينطور باشه و اتفاقي نيافته. اما وقتي منفجر شد مي‌گن دستگاه گازسنج نداشتيم و خلاصه خبر نداشتيم و ديه كارگرها رو مي‌دن و خلاص. من بنويسم شما اولين نفري بوديد كه وارد تونل شديد؟»
ــ نه. اولين نفر غير از كارمندهاي اين بابا.
ـ پس چرا كارمندهاش گازسنج رو نيست و نابود نكردند؟
ــ به خاطر اينكه زير الوار افتاده بود. اتفاقي پيداش كردم.
ـ پس حتما گازسنج بوده...
ــ شما "زرند" نمياييد؟ صحبت با كارگرهاي شيفت قبلي خطر نداره.
لبخند مي‌زنم كه به دل نگيرد.
ـ چرا. منتظر ماشين بودم... مجوز نداشتم برای داخل تونل شدن. برای شما هم خیلی خطرناک بود. چطوری مجوز گرفتید؟
ــ من ماشين دارم. با هم مي‌ريم.
توي راه چند باري زنگ مي‌زند اما هربار كه صداي من را مي‌شنود قطع مي‌كند. نزديكي زرند به حرف مي‌آيد:
ـ آقايي كه چند ساعت پيش باهاش حرف زدم گفت سجاد اونجاست. توي معدن كار مي‌كنه. گوشي رو بده بهش. به خدا اگر من تو رو ببینم با همین ناخن هام...
ــ گوش كن زنك . شمارتو دارم. اگر يكبار ديگه زنگ بزني به فردا نمي‌كشه. امشب با همين شماره تماس مي‌گيرم و به شوهرت مي‌گم زنت سراغ فاسقش رو از من مي‌گيره. همين امشب منتظر تماس من باش. از ساعت نه شب... تا دوازده - يك. شايد هم دم صبح زنگ زدم. پای تلفن بخواب. چندبار كه زنگ بزنم بالاخره يكبار كه شوهرت گوشي رو برمي‌داره؟ بالاخره كه شوهرتو پيدا مي‌كنم؟
ـ آقا توررو به آبروي زهرا...
ميخندم: به چي چي؟


همين‌جا داستان ما تمام مي‌شود. اما اگر خيال كرديد كه تهديد من كارگر شد و او ديگر تماس نگرفت، بايد عرض كنم مثل خودم هنوز زن‌ها را نشناخته‌ايد. از آن روز يك‌سال (كمي كمتر يا بيشتر) گذشته. اما اين زن هنوز هم هر چند هفته يكبار تماس مي‌گيرد و من به محض ديدن شماره‌اش بي‌معطلي تلفن را قطع مي‌كنم. به هر حال، اين داستان را برايتان تعريف كردم تا اگر پيش شماره‌ي تلفن منزل‌تان پانصد و پنجاه و نمي‌دانم چي است، به من زنگ نزنيد. چون جواب تلفن‌تان را نمي‌دهم... يكوقت خدايي ناكرده شرمنده‌تان مي‌شوم.


نوشته ای از مکابیز درباره ی این داستان


صدای پیر مردی را مي‌شنويد که بعد از بيست و يك سال كار، به دليل واگذاري ابزار توليدش به بخش خصوصي بيكار شده بود. سخنان او مربوط به شرایط چهار سال پس از اخراج اش است. 

بشنويد 604.1KB

آخه به كي بگي؟ من رفتم پيش آقاي خاتمي، گفتم آقا شغل ندارم و... بيست تومن به عنوان طرح اجرايي نميدونم... بيست تومن. به يه جوون دانشجو [نامه وام را به او نوشت] براي بيست تومن پول، گفتن بريد اونجا بگيريد. گفتن نامه‌ش رو بگيريد. آخه با بيست تومن كار براي من ساخته ميشه؟ ... گفتم آقا من شغل ندارم، كار ندارم، منبع درآمد ندارم... آخه بيست تومن چيزي ميشه؟ 
وقتي جامعه ما خودش لجن شد، يعني زن من (آلوده) ميشه، دختر من (آلوده) ميشه، چرا بگم دختر مردم ميشه؟ الان دختر من [حذف كردم]...
(با گريه) وقتي من ندارم... چه جوري دخترم رو پول بدم...؟ من ميدونم. دخترم ميره... يكي سوار مي‌شه... خب مي‌ذاره ميره [حذف كردم]... 

پ.ن: نام مكان‌هايي كه دخترش براي تن‌فروشي مي‌ايستاد را حذف كردم.


براي آنكه هنگام شنيدن يا خواندن اين گزارش، پيش‌زمينه‌اي از ماجرا داشته باشيد، لازم است بدانيد: كارگر روستايي بازنشسته‌ي‌ يك معدن (كه به بخش خصوصي واگذار شده)، بارها به سراغ كارفرمايانش مي‌رود تا حقوق معوقه‌اش را بگيرد و يا به اداره بيمه مراجعه مي‌كند تا مستمري‌اش را دريافت كند اما هربار به نوعي با جواب سربالاي آنها مواجه مي‌شود. چهارده ماه از بازنشستگي‌اش مي‌گذرد و او هيچ منبع درآمدي ندارد. بيست و پنج سال كار تونلي در معدن توان كار كردن را از او گرفته و خرج زندگي‌اش را بچه‌هايش با كار‌هاي پرزحمتي مثل سنگ كندن از كوه مي‌دهند. اين مرد وقتي براي آخرين بار هم تلاش مي‌كند تا حداقل صدهزارتومان از طلبش را بگيرد و باز موفق نمي‌شود، نیمه‌شب خودسوزي مي‌كند. عجيب است كه او آتش را تاب مي‌آورد اما فرياد نمي‌زند تا مبادا نجاتش بدهند.

متن زير از روي اين فايل صوتي پياده شده است 4.47MB


شوهر ‌خواهرش: ... نفسش هم تنگ بود. سرب‌هاي معدن واقعا نفسش رو تنگ كرده بود. اينجا ميومد سه‌تا بالش۱... سه‌تا بالش روي هم مي‌گذاشت... اينجا كه مي‌نشست، وجدانا صداي خس‌خس سينه‌ش انگار شير آب، در فاصله سي‌متري ـ چهل‌متري مشخص بود. يعني زماني كه مرحوم توي اين خونه مي‌خوابيد توي اون خونه [خودش همسايه‌ي او بود] از صداي خس‌خس سينه‌ش كسي نمي‌تونست بخوابه۲.

همسرش: معدن قلعه‌زري؟ [من: بله بله] بله، از سال پنجاه و هفت رفتن، هنوز ما نومزد هم نبوديم كه رفتن اونجا كار كردن. دو سال كه كار كردن بعد ِ دوسال ترك كار داشتن، بعد از سال پنجاه و... [پسرش: پنجاه و نه] بعد از دوسال كه ترك كار داشتن، پنجاه و نه رفتن سر ِ كار شدن. سي‌سال سابقه كار داشتن۳. ... تا اينكه بازنشسته شدن، از وقتي‌هم كه بازنشسته شدن پي دل خفتيده بود اونوقت. ده ـ پانزده بار... از شركت طلبكار بود... ما كه خب هيچ سرمايه ديگه‌اي، از جاي ديگه درآمد ديگه‌اي نداشتيم... يه بچه ما مشهده يه دختر داره كه [نامفهوم]  يك روزه داره، اونجايه. ما هيچ درآمدي از جاي ديگه‌اي نداشتيم. اين بچه‌ها هم بيكار بودند [به دو پسرش اشاره مي‌كند. يكي نوزده ساله، يكي شانزده ساله] اينجا كارهايي كه از [نامفهوم، اما انگار: چنون ضرب داره كه] يا بايد برن سنگ بكنن از كوه يا بايد برن توي بنايي كار كنند، يا بايد توي كوره پاي آتيش كار كنند... باباي اينا... ديگه اينجا از فشار روحيه‌اي ديگه چي‌چي شده بود كه اين بچه‌ها به او التما...[نامفهوم] اونوقت او طلبكاره اونوقت نميتونه براي اينها يك كاري انجام بده كه اين بچه‌ها در رفاه باشن... ديگه پي دل خفتيده بود، مي‌گفت: من هيچ كاري براي بچه‌هاي خود نمي‌تونم روبه‌راه كنم. سرمايه‌اي ندارم كه... اون شركت [معدن بدهی اش را] نمي‌ده، [مستمری اش] از بيمه رو‌به‌راه نمي‌شه، من چه كار كنم براي اينها كه يك كاري دست كنند كه نرن كارهاي پرزحمت انجام بدن.  مي‌رفتن... يا مي‌رفتن سنگ مي‌كندن، يا مي‌رفتن سر كوره كار مي‌كردن... همين كاراي پرزحمت كه دستهاي اينا ديگه آبله مي‌شد وقتي به ده۴ مي‌آمدند. نمي‌تونست كاري [براي بچه‌هايش] انجام بده. ديگه خيلي نگران همين كارهاي همين‌ها بود... ديگه پي دل استيده بود... ناراحتي اعصاب گرفته بود. ديگه اعصابشو از دست داده بود... به خاطر اين بچه‌هاي كه [نمي‌توانست]  كاري رو‌به‌راه كنه... ديگه خيلي ديگه ناراحتي كه فشارآورده بود كه اين دست به خودكشي زد.

شوهر خواهرش: روز به روز نااميدتر مي‌شد.  

پسر كوچكش: نااميد مي‌شد. هروقت مي‌رفت [به معدن سراغ پولش]  مي‌گفتند «نه» باز مي‌اومد اينجا...

پسر بزرگش: وقتی مي‌آمد اينجا ديگه صحبت نمي‌كرد با ما. ما مي‌رفتيم سر كار... ما كه كار مي‌كرديم واقعا... بابام مي‌گفت: بابا تو مي‌ري  سر كار، كار مي‌كني من دوست ندارم مثلا از رنج‌ تو... مثلا از پول شما استفاده كنم. من سي سال كه كار كردم واقعا دوست ندارم از دست‌رنج مثلا بچه‌ي خود بخورم. اين حرف‌ها رو مي‌زد...

همسرش: مي‌گفت من را خواب نمياد شبا. اين بچه‌ها كه مي‌خوابيدند، هروقت مي‌گفتند بابا برو بخواب مي‌گفت خوش به حال شما كه شما رو خواب مياد من كه شبا تا صبح همينجا بيدارم [نامفهوم] خيلي خسته مي‌شد يك‌ساعت خواب داشت. ديگه خواب نداشت.

[درباره‌ي روز حادثه] همسرش: وعده كرده بود به دختر خود... يك دختر داره [هفت ـ هشت ساله] ديد كه اين ناراحته گفت بيا بريم خود شركت  معدن... بلكه اونجا معدن پرداخت بدن، اونجا هم بازنشسته‌ها رو گفتن پول دادن [نامفهوم] گفت بيا بريم اونجا... رفت [به اتفاق همسرش] اونجا به مسئولين شركت گفت دويست تومن ما رو پرداخت بديد  كه پول ندارم براي بچه‌م چيزي بگيرم... ديگه مسئولين هم اون آقاي [نامفهوم] گفتن الان پول در دسترس نيه... يك چهارروزي بيا اون آقاي مهندس مي‌آيه ما يك سوم از سابقه‌هاي كار شما رو رو‌به‌راه كنن بدن به كارگراي بازنشسته [هربار كه براي دريافت طلبش مراجعه مي‌كرد همين را مي‌گفتند]... ديگه بعد اصرار زيادي كرد كه گفت: نه. من به بچه خودم وعده كردم كه شما دويست تومن... كه اقدام نكردن. گفت پس صد تومن اگر ميشه صد تومن بديد به ما. گفتند [مسئولين معدن] صدتومن؟ اين الان هيچي نداريم در دسترس.
[در راه بازگشت به ده] مي‌گفت اين زندگي درد ِ چي مي‌خوره؟ آدم بايد خود... خودكشي كنه، خود بسوزه، كه يك كاري بكنه كه توي دنياي خدا نباشه. از زندگي خستن. ديگه نااميد شده بود. زندگي‌ رو نمي‌خواست.

 پسر بزرگش: بالاخره سي‌سال كار كرده بود. پولش رو نمي‌دادند... هركي باشه خسته مي‌شه.

[درباره نحوه‌ي خودسوزي در ساعت چهار صبح] شوهر خواهرش: لحظاتي نشسته بوده كه مي‌سوخته، بعد از لحظاتي كه ديگه واقعا ناچار شده بلند شده به راه رفتن، به اون طرف حياط كه ديگه اين پسر اونجا خوابيده بوده از صداي آتش بيدار شده... كه بردمش بيمارستان دكترها۵ گفتند كه صددرصد سوخته... دكترها گفتند كه دو الي سه ساعت بيشتر زنده نمي‌مونه.

 

پي‌نوشت‌ها

۱ ـ كارگران معدن كه مدت طولاني داخل تونل كار مي‌كنند، همگي شكايت دارند كه به‌خاطر مشكلات تنفسي نمي‌توانند دراز بكشند و غالبا به صورت نشسته مي‌خوابند. علتش را بايد پزشكان توضيح بدهند.

۲ ـ ابدا غلو نمي‌كند. بارها شاهد صداي خس‌خس سينه‌ي كارگران معدن بوده‌ام. وحشتناک است.

۳ ـ خانواده‌اش سابقه كار او را با محاسبه پنج سال فراشي در مدرسه و بيست و پنج سال كارگري معدن، سي‌سال اعلام ميكنند كه در فايل صوتي به قسمت اول آن اشاره نشده.

۴ ـ روستای دورافتاده «فدشك» (محل زندگي آنها) از توابع بيرجند است كه قسمت اعظم راه خاكي است.

۵ ـ پزشكي كه براي اولين‌بار او را معاينه كرده بود مي‌گفت قطعا خيلي بيشتر از چند ثانيه آتش را طاقت آورده و فرياد نزده تا كسي نجاتش ندهد.



صحبت‌هاي زني كه در كوره‌پزخانه كار مي‌كند را بشنويد.  2.02MB

(سعي كردم متن زير را عينا از روي صداي اين زن پياده کنم اما براي فهم بهتر سخنان او لازم است ــ پيش از شنيدن صدا يا خواندن متن زير ــ اين گزارش را بخوانيد.)

ــ  از صبح ساعت سه و نيم ميريم، ساعت هفت شب ميايم... ساعت هفت شب ميايم.  از صبح ساعت سه و نيم صبح بلند ميشيم ميريم اونجا ساعت هفت شب ميايم. ظهر ميايم يك مقدار ـ مثلا ـ ظهرانه‌مون رو ميخوريم، صبح كه صبحانه‌مون رو ميخوريم ميريم ديگه تا شب. تا ساعت هفت باز ميايم... اصلا حالي‌مان نميشه كه چه‌جور با اين بچه‌ها، ظرفمون رو بشوريم، لباسمان را بشوريم... لباس اين بچه‌ها رو به در كنيم... اصلا ديگه با خاك مي‌خوابيم. همه‌ش با خاك مي‌خوابيم.

ــ  چهارتا بچه آوردم. سه تا پسر آوردم، يه دختري. اين چهارتا بچه همشون توي كوره‌ها بودند (بودم). زايمانم توي كوره‌ها بوده (بودم)، حامله بودم ساعتي كه منو درد ياد مي‌كرده همون موقع ماشين مي‌گرفته شوهرم، اينقدر بودو بودو  بودو كه بره از شهر ماشين بگيره. مارو (منو) ميبرده بيمارستان زايمون ميكردم باز منو ورميداشته مياورده خونه... كسي هم نبوده كه منو جمع بكنه. چون همه ديگه كار دارند، واسه‌ي خودشون ميرن سر كار... به وضع من نمي‌رسيدن. روز پنجم ــ شيشم كه زايمون مي‌كردم ميرفتم سركار همون جا كار مي‌كردم. چهارصدتا، سيصدتا، پانصدتا خشت مي‌زدم با شوهرم. اين بچه كوچيك قنداقي رو ميبردم همون‌جا ميذاشتم، من كار ميكردم... هنوز هم بيمه نيستيم. بيمه‌شوهرمانيم. دوماه براي ما اعتبار مي‌زنند...

ــ  دخترم كوچيكه، توي آفتاب، الان تنش ببينيد اينقدر خراب شده...

ــ  [یکی دیگر از بچه ها] هفت سالشه. اون رو ميبرم با خودم، چون خودم خسته مي‌شم، او رو ميبرم همون خشت رو با من جمع بكنه. اينقدر ـ مثلا ـ اذيت ميكنه اونو ميزنم مادر چه‌كار، مادر فلان كن كه بياد دوتا خشت براي من ورداره اون بچه.

ــ  يك كيلو گوشت ما مي‌گيريم، اون يك كيلو گوشت رو ــ خدا شاهده، به مرگ چهارتا بچم ــ اگر بگم هر دفعه‌اي يه مثقال بار مي‌كنم باور نمي‌كني. همش نخوتي، سيب زمينيي، لپه‌اي كه بود كنه... آبش باشه، اسمش هست گوشت، ولي آبشه خداراستي. همون‌كه به كمه به زياته بود مي‌كنيم تا باز بيايم اينجا. اينجا هم كه ميايم ارباب‌ها انقدر نق و نوق مي‌زنند كه مثلا نرخ خشت كم باشه...

ــ  اين پولي كه اونها مي‌دن هيچي براي ما نميشه. باز مجبور ميشيم سه ماه ـ چهار ماه تو داهات باشيم باز از تو دهات... چون ديگه درآمد ديگه‌اي نداريم. باز بلند ميشيم ميايم اينجا. باز اينجا هم كه ميايم مثلا ارباب‌ها گفتند مي‌خوان ما رو بيمه كنن كه نمي‌كنن. دوماه ما بيمه شوهرمانيم. ديگه غير اون دوماه كه [نامفهوم] اگر ما اگر بيمار بشيم،  آيا  ما مريض نمي‌شيم؟ اين بچه ما مريض نميشه، نبايد دفترچه داشته باشه؟ هردفعه كه ما دكتر بريم هيچي‌ش نشه ده تومن پول دكترش مي‌شه. خوب اين ارباب‌ها هم نميدن ديگه... بيمه ‌هم كه خب نمي‌كنن. حق ما رو مي‌گيرن.


در "قائمشهر"، شهري كه پس از تعطيلي كارخانه‌ نساجي اش به زباله‌داني تبديل شده، با كارگرهاي بيكار شده حرف ميزدم. يكي از آنها كه نقش راهنماي من را هم به عهده داشت گفت كه همسايه‌اش دختر شانزده ساله‌اي دارد كه از درد كمر شب تا صبح گريه مي‌كند و با ناله و فرياد به پدرش التماس مي‌كند كه او را پیش دكتر ببرد و همسايه‌ها هم از صداي اين دختر شب‌ها خواب ندارند و از اين قبيل حرف‌ها. پدر اين دختر را پيدا كردم و صحبت كرديم. حدود پنجاه سال داشت و  هر روز سرچهارراه‌ها قاطي كارگرهاي ساختماني مي‌ايستاد اما چون معمولا كارفرماها به آدمي با اين سن و سال احتياج ندارند هفته‌اي يكي دو بار بيشتر كار گيرش نمي‌آمد.
در چنين اوضاعي يعني بعد از شش سال بيكاري و كشيده شدن شيره زندگي‌اش،  دخترش مريض شده بود. از طرفی با اتمام بيمه‌بيكاري، بيمه درماني‌شان هم قطع شده بود. دکتر با نرخ آزاد دختر این مرد را ویزیت کرده بود و بعد يكسري آزمايش نوشته بود و او هم با وجود چهار تا بچه ی ديگر امكان پرداخت هزينه‌ آزمایش ها را نداشت. دوست و آشنا و همسايه هم كه آدم‌هاي بيكار شده‌اي مثل خودش بودند. خلاصه اينطوري.

يك قسمت از صحبت‌هايش را بشنويد 

فلاكت و بدبختي که ته ندارد. اما اين‌يكي خيلي ناجور است. آدم هرطوري كه شده درد خودش را تحمل مي‌كند اما درد كسي كه به تو وابسته است را نمي‌شود. وحشتناك است كه يك نفر بعد از بيست سال كار كردن پنجاه هزارتومان پول براي درمان فرزندش كه درد مي‌كشد نداشته باشد. پس اين بيمه‌هاي تامين‌اجتماعي، درمان رایگان و... قرار است دقیقا چه غلطی بکنند؟