تبليغاتX
همه میدانند - اُمِّ داوود


سرازیری نونوایی تافتونی رو دویدم. همیشه سرازیری تافتونی رو می‌دویدم. بلد نبودم تو سرازیری تافتونی ندوم. پنج سالم بود. گفتم «نداشت.» از جلو در آشپزخونه رد شدم رفتم توی اتاق دنبال کیفش، از اونجا گفتم نداشت که نبیندم. از آشپزخونه داد زد «نداشت یا شلوغ بود؟» گفتم «نداشت.» گفت «بیا ببینمت نداشت یا شلوغ بود؟» گفتم «شلوغ بود گفتن نمی‌رسه.» گفت «خودش گفت بهت نمی‌رسه؟» گفتم «شلوغ بود.» در کیفشو باز کردم. دو تا دو تومنی بهم داده بود و یدونه یه تومنی. انداختم توش خورد به یه ده تومنی نو. گفتم «پول نون رو گذاشتم». ده تومنی رو انداختم تو جیبم و در کیفشو بستم رفتم دم در آشپزخونه. دو تا کتلت گذاشته بود تو بشقاب کنار گاز. خودش هنوز داشت سرخ می‌کرد. گفت «بیا تند بخور باید برم». گفتم «با چی بخورم؟» گفت «نون بیات از ته سفره باید جمع کنی اگه می‌خوای. برو دستاتو بشور خالی بخور.» دستم تو شلوارم بود. گفت «همینجا بخور نپاشی توی هال صبح جارو زدم.» گفتم «خودت چی؟» گفت «هیچی.. دستاتو شستی گفتم؟» گفتم «قهری؟» کتلت زیر و رو می‌کرد. جواب نداد. گفتم «برم نون بگیرم توی صف دوتاییا؟» قاشقشو گذاشت لبه‌ی مای‌تابه زیرشو خاموش کرد، تکیه داد کنار گاز گفت «نه پسرگلم. قهر نیستم که. اُمِّ داووده امروز. روزه‌م.» گفتم «منم بیام؟» گفت «تا ته غذاتو بخوری آره» رفت اتاق حاضر بشه. دور کتلتا رو خوردم وسطشو انداختم آشغالی رفتم تو حیاط شوت زدم به دیوار تا بیاد.

 [در دست تعمیر]